X
تبلیغات
قلب تو شاعریست...

قلب تو شاعریست...

قلبم..دوباره قلبم و باز دوباره قلبم

تکرار تمامی یک دوران از نو

کوتاه و بلند شدن احساسات احمقانه ام

دل دادن و باز دل دادن و باز..

فکر میکردم دلی نمانده.فکر میکردم.دل که دادی..دل نمیماند.

دل دادم.باز دل دادم

طی میشود و طی میشود و باز دوباره از اول

این همه هجوم و حمله ی احساساتی نامعلوم

و باز قلبم

احساساتی بازیچه ی دست اطفار

حجمی سنگین که دوباره فشرده میشود

درد دارد..درد دارد

پوچی ابهام گونه ی ایست این درد

اما درد دارد..

+نوشته شده در ساعت7 PMتوسط مهلا | |

صداي سازت از بچگي هامان مي آيد،پسرك همسايه!
از سال ها پيش كه مي شناختيم..
كاش، يادت باشم!
هنوز هم غروب ها صداي سازت كه مي گفتي براي من نمي نوازي آرامم مي كند..
اما براي من بود، هر وقت با هم بوديم مي نواختي، يادت نيست؟!....

ياد دويدن هامان..ياد درخت حياطتان كه عناب مي داد؟!
نگاهت كه با تمام سادگي ها و بچگي هامان از من مي دزديدي؟
به خودت نگفتم..اما نگاهت را مي خواستم!
آخرين بار.. ياد روز ِ كوچمان به جايي دورتر از تو
مداد رنگي هايي كه با شرم به دستم دادي و گفتي : بيا اين مال تو.
سازت را مي خواستم، صدايش را..اما شايد ساز را به ياد من بنوازي..پس نه، نمي خواهمش!
آن روز فكر سال ها سال ماندن ِ صدايش در گوشم را نمي كردم،اما سال هاست كه مي گذرد.
دلم..نمي دانم، بچه تر از آن بود كه عاشقت شده باشد.
كاش،يادت باشم!

+نوشته شده در ساعت1 PMتوسط مهلا | |

غم چه سخت میرود..

+نوشته شده در ساعت2 PMتوسط مهلا |

اولین عشق با الف ۷ سالگی هایم

به امید ماندن،

با دست هایی ۷ ساله حک شدند

 

+نوشته شده در ساعت1 PMتوسط مهلا | |

راه میروم بی آنکه خودم باشم..صداها می گذرند و فقط در یک لحظه میتوانم بگویم که صدا کجاست،صدا چیست و صدا..صدا چه می خواهد و فقط لحظه ای برای آنکه از خاطرم برود..این صدا.چشمم فقط به پاهای گذرانیست که با سرعت می گذرند..ناگاه چشمم به کفش های خودم افتاد،خودم که نه..خواهرکم،نمیدانم اما حسیست گرم به او هر لحظه دلم تنگش می شود..هر لحظه مینایی میگویم بعدش سکوت..و اما او،او خشمگین،دوستش دارم..حسیست که فراموش نمیشود.چه دلم دستهای مادرم را می خواهد..چه یک چای داغ،چه سکوت..چه پاییز که بماند و صدا..صدایی از درون قلبم که نرو،نرو.

راه میروم ملالی نیست که روسریم این عریانی موهایم را برجسته تر کرده است..خواه که بگذرم بی آنکه بدانم بی آنکه بشنوم..بی حتا لحظه ای درنگ از صدایی که صدایم میزند..که لحظه ای وقتتان را می خواهم..لبخند میزنم،وحسیست آزاد از هر چه هست و نیست..فقط من ،این شادیست؟ نمی دانم از درون تنهایی هایم آیا این حس شادیست؟..این احساس گرم دوست داشتن است؟..این منم؟

این منم که دورانی را که کمتر من بودم پشت سر گذاشته؟..این منم که میگذرم با کفشهای خواهرم؟آه که من از چه چیزها که نا راضی نیستم و آه که چه دلنشینست این احساس زنده بودن، من زنده ام!زندگی می گذرد و روز به روز حس دورتری به کودکی هایم پیدا میکنم و چه سخت است که دیگر به تو نگویند دخترک.

روزها و هفته هاییست که تنک شدن موهای پدر آزارم میدهد،به سرش دست میکشد و آه که زجری از افتادن هر لاخه مویش می کشد..چروک های  گوشه ی چشم های مادرم که هر روز صبح آینه به یادش می آوردشان..برادرم که هر روز رگ غیرتش را بیش تر از دیروز نشانمان میدهد..و زیبایی های خواهرم.

چه اشک ها که نریختمشان و چه شور بودند و چه شوری ها که شیرنند.                                      

این زنگیست و زندگی می گذرد.

+نوشته شده در ساعت12 PMتوسط مهلا | |

تشويش بي گسليست.
تشويش، گمان، حدس، خيال و وهم.
به مرز جاييي كه مي دانم كجاست.
به دنبالش مي گردند، دستانم
كاش بيفتد، دستمال خودش
كاش دستانم لحظه اي حتا، وهمش لمس كنند
ميان مرز هست و وهم، به عقب رو رو مي كند.
.تكان نمي خورند
انگشتان پايم سبز و زرد و قرمز مي زنند
نمي روند.
انگار از خورشيد تا به نيل گسل حصار كشيده باشند،
به مرز، به دره/حصار ِ گسل، به تشويش،به مرز جايي كه مي دانم كجاست
قرمز شد/مي رود باز.
نا گاه، ميان مرز هست و وهم مرزي نيست،
مرزي نيست كه بگذرد.

+نوشته شده در ساعت0 AMتوسط مهلا | |

ترازوهایت را بردار
جای دیگری بساط کن
اینجا شهر عجیبی ست
اینجا شهر دوش آب سرد و کتاب است
...
برای تویی که می خواهی بیشتر از اینها دوستت داشته باشند
......دل من وزن زیادی ندارد!

ترازوهایت را بردار
راه بیفت
دنیا پر از شهر های خالی از عشقی ست
که برایت تره خورد می کنند، به دروغ
و پپاز داغ تفت می دهند مدام وسط حرف ها
من پشت و پناه می خواستم
چه می دانستم قرار است به هم پشت کنیم
و "منم" هایمان را پتک کنیم بر سر هم!

دل من وزن زیادی ندارد
دنیا ولی پر از شهر هایی ست
که دخترک های بی بهارش
تو را نشانه می روند
بی آنکه عاشق لبخندهایت شوند!
سلام مرا
به تک تکشان برسان
...(انجمن شاعران مرده)

+نوشته شده در ساعت0 AMتوسط مهلا | |

اين حس زجر آور و خسته خود را به چه بهانه بروز دهم..

به چه بهانه فريا زنم كه از اين داااااااااااااااااد!

سر در گمي ها را به چه آرام گيرم؟!

به لطافت بت هون؟

شجاعت و وحشت راك؟

ملايمت رقص بالرين ها؟

با حس نوازشت بر اين تن كرخت كه  شايد از فرط شهوت ها به اين سنگيني رسيده؟

آرامشي به چشمهاي مادرم؟

اويي به سر در گمي تو؟

به صدها صدهاااااا نوشته اي كه به دستان من تاتمام مانده اند؟

اين همان ديوانه است كه من را از آن خود خواهد..ديوانه خواهان منست!..هِه چه سعادتيست!

 


اين گرما از دستان يخ زده كيست كه مرا به اين رخت گرم مي كشاند؟

فنجان داغ را به دستان من مي دهد بر گونه ام بوسه مي زند و مي گويد كه بخواب..آرام گير

دستان گرمش دستانم را مي گيرد اما حسي جز يخ زدگي در من نيست!

چشمانم جز گودالي از وهم نميبيند..

تنم را به رقص وا مي دارد،سرم را به چرخش!..زمزمه ي داغ پر از شهوت او گوش هايم را پر ميكند..و ديگر فرياد از داد نيست در اين سكوت پر از موسيقي!

 

+نوشته شده در ساعت10 AMتوسط مهلا | |

سخت بود دستانس به هم ميفشرد شاید نگران بود.. كه اگر به نشدن؟..اگر به تنها ماندن؟..اگر تمامي ديوار ها به فرو ريختن؟..اگر اگر اگر..تا ابد پي اين اگر ها را خواهد گرفت.. كه؟ "او".

 اما چرا؟..من من بودنم تو تو بودنت ترك كرده اي.اين ديگر چه بود اين ديگر چيست..همه فرياد در گلو اما اين دیگر نه،وهم..خيال يا شايد ديوانگي... اين سكونيست كه من به حركت درآوردن و تو به ماندن خواهد پس "او" پس او چه شد؟..ديوارها خواهند فرو ريختن صدايش خفه ماندن.. صداي كه؟.."همان" همان ديگر كه بود همان به ماندن يا به حركت؟ ديوارها به حركت و صدا ها  به خفه ماندن و فريادي خفه سر دادن تا به كي؟..تا کی پي اگرها گرفتن؟..همان كجاست؟ او ديگر كيست؟..ديوارها همه ماندند؟!..من؟

تو دیگر به تو ماندن هیچ و به تو شدن نخواهم!..اما من من خواهم ماند.

+نوشته شده در ساعت1 AMتوسط مهلا | |

 

نه ناراحتم نه دلتنگ و نه چیزه دیگه،فقط خواستم بنویسم از خیلی چیزا دور شدم.

از خیلی چیزا که دوسشون دارم...سخت میشه فهمید چی اما چرا من دلتنگم.

میخوام بنویسم میخوام بخونم میخوام بلند بخونم ..

چرا نرفتم دنباله چیزایی که دوس دارم؟!

یه چیزی داره منو میکٍشه میکشه به سمت چیزایی که دوس دارم .

میخوام برم اما دیر شده میخوام بنویسم اما دیر شده..!

واسه هیچ کاری دیر نیس میدونم نگید بهم..آره بریدا راس میگی شاعر یخ زده.

اما کو شعر..وای خدایا میخوام بنویسم میخوام بنویسم

چرا نمیتونم..دورم کرده دوررررررررررررم کرده.

میخوام بنویسم اما یخ زدم و انگار دستم انقد که یخ زده نمیتوه هیچ بنویسه هیچ!

+نوشته شده در ساعت0 AMتوسط مهلا | |