<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قلب تو شاعریست...</title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 12 Nov 2013 15:33:56 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/93</link>
<description>قلبم..دوباره قلبم و باز دوباره قلبم تکرار تمامی یک دوران از نو کوتاه و بلند شدن احساسات احمقانه ام دل دادن و باز دل دادن و باز.. فکر میکردم دلی نمانده.فکر میکردم.دل که دادی..دل نمیماند. دل دادم.باز دل دادم طی میشود و طی میشود و باز دوباره از اول این همه هجوم و حمله ی احساساتی نامعلوم و باز قلبم احساساتی بازیچه ی دست اطفار حجمی سنگین که دوباره فشرده میشود درد دارد..درد دارد پوچی ابهام گونه ی ایست این درد اما درد دارد..</description>
<pubDate>Tue, 12 Nov 2013 15:33:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/92</link>
<description>صداي سازت از بچگي هامان مي آيد،پسرك همسايه! از سال ها پيش كه مي شناختيم.. كاش، يادت باشم! هنوز هم غروب ها صداي سازت كه مي گفتي براي من نمي نوازي آرامم مي كند.. اما براي من بود، هر وقت با هم بوديم مي نواختي، يادت نيست؟!. ... ياد دويدن هامان..ياد درخت حياطتان كه عناب مي داد؟! نگاهت كه با تمام سادگي ها و بچگي هامان از من مي دزديدي؟ به خودت نگفتم..اما نگاهت را مي خواستم! آخرين بار.. ياد روز ِ كوچمان به جايي دورتر از تو مداد رنگي هايي كه با شرم به دستم دادي و</description>
<pubDate>Thu, 15 Aug 2013 10:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/91</link>
<description>غم چه سخت میرود..</description>
<pubDate>Mon, 11 Feb 2013 11:27:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/90</link>
<description>اولین عشق با الف ۷ سالگی هایم به امید ماندن، با دست هایی ۷ ساله حک شدند</description>
<pubDate>Sat, 02 Feb 2013 09:56:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/89</link>
<description>راه میروم بی آنکه خودم باشم..صداها می گذرند و فقط در یک لحظه میتوانم بگویم که صدا کجاست،صدا چیست و صدا..صدا چه می خواهد و فقط لحظه ای برای آنکه از خاطرم برود..این صدا.چشمم فقط به پاهای گذرانیست که با سرعت می گذرند..ناگاه چشمم به کفش های خودم افتاد،خودم که نه..خواهرکم،نمیدانم اما حسیست گرم به او هر لحظه دلم تنگش می شود..هر لحظه مینایی میگویم بعدش سکوت..و اما او،او خشمگین،دوستش دارم..حسیست که فراموش نمیشود.چه دلم دستهای مادرم را می خواهد..چه یک چای داغ،چه</description>
<pubDate>Fri, 14 Dec 2012 09:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/88</link>
<description>تشويش بي گسليست. تشويش، گمان، حدس، خيال و وهم. به مرز جاييي كه مي دانم كجاست. به دنبالش مي گردند، دستانم كاش بيفتد، دستمال خودش كاش دستانم لحظه اي حتا، وهمش لمس كنند ميان مرز هست و وهم، به عقب رو رو مي كند. .تكان نمي خورند انگشتان پايم سبز و زرد و قرمز مي زنند نمي روند. انگار از خورشيد تا به نيل گسل حصار كشيده باشند، به مرز، به دره/حصار ِ گسل، به تشويش،به مرز جايي كه مي دانم كجاست قرمز شد/مي رود باز.</description>
<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 20:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/87</link>
<description>ترازوهایت را بردار جای دیگری بساط کن اینجا شهر عجیبی ست اینجا شهر دوش آب سرد و کتاب است ... برای تویی که می خواهی بیشتر از اینها دوستت داشته باشند ......دل من وزن زیادی ندارد! ترازوهایت را بردار راه بیفت دنیا پر از شهر های خالی از عشقی ست که برایت تره خورد می کنند، به دروغ و پپاز داغ تفت می دهند مدام وسط حرف ها من پشت و پناه می خواستم چه می دانستم قرار است به هم پشت کنیم و &quot;منم&quot; هایمان را پتک کنیم بر سر هم! دل من وزن زیادی ندارد دنیا ولی پر از شهر هایی ست</description>
<pubDate>Fri, 29 Jul 2011 20:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/86</link>
<description>اين حس زجر آور و خسته خود را به چه بهانه بروز دهم.. به چه بهانه فريا زنم كه از اين داااااااااااااااااد! سر در گمي ها را به چه آرام گيرم؟! به لطافت بت هون؟ شجاعت و وحشت راك؟ ملايمت رقص بالرين ها؟ با حس نوازشت بر اين تن كرخت كه شايد از فرط شهوت ها به اين سنگيني رسيده؟ آرامشي به چشمهاي مادرم؟ اويي به سر در گمي تو؟ به صدها صدهاااااا نوشته اي كه به دستان من تاتمام مانده اند؟ اين همان ديوانه است كه من را از آن خود خواهد..ديوانه خواهان منست!..هِه چه سعادتيست! اين</description>
<pubDate>Mon, 25 Jul 2011 06:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/85</link>
<description>سخت بود دستانس به هم ميفشرد شاید نگران بود.. كه اگر به نشدن؟..اگر به تنها ماندن؟..اگر تمامي ديوار ها به فرو ريختن؟..اگر اگر اگر..تا ابد پي اين اگر ها را خواهد گرفت.. كه؟ &quot;او&quot;. اما چرا؟..من من بودنم تو تو بودنت ترك كرده اي.اين ديگر چه بود اين ديگر چيست..همه فرياد در گلو اما اين دیگر نه،وهم..خيال يا شايد ديوانگي... اين سكونيست كه من به حركت درآوردن و تو به ماندن خواهد پس &quot;او&quot; پس او چه شد؟..ديوارها خواهند فرو ريختن صدايش خفه ماندن..</description>
<pubDate>Thu, 02 Jun 2011 22:25:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zemes2n.blogfa.com/post/84</link>
<description>نه ناراحتم نه دلتنگ و نه چیزه دیگه،فقط خواستم بنویسم از خیلی چیزا دور شدم. از خیلی چیزا که دوسشون دارم...سخت میشه فهمید چی اما چرا من دلتنگم. میخوام بنویسم میخوام بخونم میخوام بلند بخونم .. چرا نرفتم دنباله چیزایی که دوس دارم؟! یه چیزی داره منو میکٍشه میکشه به سمت چیزایی که دوس دارم . میخوام برم اما دیر شده میخوام بنویسم اما دیر شده..! واسه هیچ کاری دیر نیس میدونم نگید بهم..آره بریدا راس میگی شاعر یخ زده.</description>
<pubDate>Wed, 23 Mar 2011 20:58:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>zemes2n</dc:creator>
<guid>zemes2n.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
</channel>
</rss>
