نفسها عمیقند اما هیچ.
خوابها همه وهم انگیز که دیگر هیچ جای خواب نیست،
دیگر صدای تیک تاک ساعت را می شنوم..!
کاغذ سفید فقط برای خط خطیست..
.
.
(ببخشید حالم خوب نیست).
+ نوشته شده در ساعت 10 AM توسط مهلا
نفسها عمیقند اما هیچ.
خوابها همه وهم انگیز که دیگر هیچ جای خواب نیست،
دیگر صدای تیک تاک ساعت را می شنوم..!
کاغذ سفید فقط برای خط خطیست..
.
.
(ببخشید حالم خوب نیست).
این که تنها ساز تنهایی را بر من می نوازد...
دوان دوان به سمتم می آید
به نفس نفس افتاده
نفس های گرمش تا نزدیکی صورتم رسید...
اما هیچ نمی بینم ...تنها از دور مرا می کشد و از نزدیک انگار تهی است!
مرا به سوی در می کشاند...این صدای ساز اوست!
یا شاید صدای کفش هایی که از فرط دویدن های پیا پی پاره شدند،
چه خواهد از گوش های من،صدا.. صدای بی صدای ساز و کفش های او...
ننواز ای هر که هستی...از دویدن دست کش که خسته ام..!
تکیه داد. . .آرام شد،دیگر صدایی نیست!
نه ساز...
و نه کفش! !...
شاید که او صدای ننواز مرا شنید...
و شاید نفهمید که از ناز گفتم،خسته ام!!