اين حس زجر آور و خسته خود را به چه بهانه بروز دهم..
به چه بهانه فريا زنم كه از اين داااااااااااااااااد!
سر در گمي ها را به چه آرام گيرم؟!
به لطافت بت هون؟
شجاعت و وحشت راك؟
ملايمت رقص بالرين ها؟
با حس نوازشت بر اين تن كرخت كه شايد از فرط شهوت ها به اين سنگيني رسيده؟
آرامشي به چشمهاي مادرم؟
اويي به سر در گمي تو؟
به صدها صدهاااااا نوشته اي كه به دستان من تاتمام مانده اند؟
اين همان ديوانه است كه من را از آن خود خواهد..ديوانه خواهان منست!..هِه چه سعادتيست!

اين گرما از دستان يخ زده كيست كه مرا به اين رخت گرم مي كشاند؟
فنجان داغ را به دستان من مي دهد بر گونه ام بوسه مي زند و مي گويد كه بخواب..آرام گير
دستان گرمش دستانم را مي گيرد اما حسي جز يخ زدگي در من نيست!
چشمانم جز گودالي از وهم نميبيند..
تنم را به رقص وا مي دارد،سرم را به چرخش!..زمزمه ي داغ پر از شهوت او گوش هايم را پر ميكند..و ديگر فرياد از داد نيست در اين سكوت پر از موسيقي!