ّّآه خدایا بعد از کلی وقت دلم خواست بنویسه نمیدونم هر چی بخواد مینویسه دسته

من نیست..شاید دوباره گیج شده شاید دوباره کلی چیز توشه و بیرون نمیرزه

نمیدونم هیچ وقت هیچی نمیدونستم..آخ دلم میسوزه..

دردم اومد خیلی زیاد..باز...

گرم شده بودم تازه..یکم اما الان.. دوباره!

دوباره یخ زدم، دوباره دارم میلرزم..دوباره میخوام خودم و بغل کنم و کلی گریه کنم..

دوباره نمیدونم چیکار کنم..دوباره سخت شده همه چی چیکار کنم؟!

زمستون سرد نیس..

اما من چرا..

خرت..خرت..

خرت خرت نحس گونه ی ناخنهایش بر در موهای تنم را سیخ مینمود.

هنوز هم برای آزاد شدن در تقلاست و گریه میکند، نه.. زجه میزند!

اگر..اگر..

 هنوز به دنباله ی این اگر بود که صدایی سبک به گوشش رسید..

نگاه کرد..

انار ها میرقصیدند!...

درون آب.

از کجا؟

پاچه های شلوارش را بالا زده بود، در آب شناور بودند!

...پاهایش.

آزاد شده ..

 

پس انار ها؟،

رقصشان؟

 

 

 

"و آنجا که عشق بر باد رفت..

 

 

 

                                                                                                                              "

 

                          سیاهی چشمانش این تیرگی را گنگ می نمود..

گویی صورتی بی چشم داشت،

یا شاید تیرگی تیره تر بود!

اما دستانش، از همیشه، از هر کس، فرزتر شده بود!

روحش از همیشه بیشتر میفهمید..

توپ توپ توپ!

هیجان زده؟

ترسیده؟..این مال اوست،قلبش؟

این گام های آرام آرام که گویای او عجله دارد است؟

نمیفهمم؟

منظور؟ از گنگ،توپ،قلبش و این آرامش عجولانه او؟!.. 

 

 

خواهد سحت بودن اما به چه قیمت وقتی همچو سنگی است که یارای فریاد ندارد!

هنوز خواهی سخت بودن؟

هنوز خواهی فریاد خفه کردن!

چه بٍه به آدمٍ آدم واره، از نما؟!

فریادی خفه کش، اما فریاد خفه کردن نکن!

این فریاد..شاید فریادی خفه باشد،اما فریاد خفه کردن نیست!

پس..فریاد!

هنوز در تقلا برای نفس کشیدن بود

دیگر تحمل،هیچ نداشت!

دست و پا میزد..آب برایش مرگ آور بود،اما از کٍی؟

شاید کسی گلویش را گرفته بود..با دست؟..این دست،دستٍ آب؟

نه نه!! او همچین آدمی نیست!

به دست آب نه!

من..من ماهی نبودم؟

پس چطور؟

نمیتونم انکار کنم که دلم تنگ نشده..

من فقط نشون میدم که محکمم اما نیستم..من اونقدر خودم و محکم نشون دادم که از درون دارم فلج  میشم،

من خودم باعث این همه سستی شدم من..

همه چیم داغون شده..چرا نشون میدی میتونی و محکمی در صورتی که انقد سستی،

دیگه نشون نمیدم آره من سستم من ضعیفم..

و اینکه نمیخوام دیگه اینطوری باشم..چون تاثیراش همه جا هست همه جا تو همه چیه ..

گذاشته آره من مریضم!.

شاید یه خواب..

یه خواب میتونه؟؟..

شاید زندگیتو..،

نمیدونم اما فک کنم باید به خوابا گوش داد.

به خوابا گوش داد؟!

چرا خوابم نمیبره؟..نمیدونم اما میخوام فک کنم و دارم فک میکنم،

که..که چطور باید همه چیز و پاک کنم..دیگه خسته شدم انقد فکر کردم به..به خیلی چیزا

نمیخوام،دیگه نمیتونم..

میخوام همه چی بره،میخوام بخوابم..

بخوابم اما کیه که بهم قول بده نصفه شب دوباره با کلی فکر و شاید یاد آره یاد از خواب پا نمیشم!..

آخه چرا؟!

نمیتونم.

لبانش را حرکتی داد و شاید این نفسی از تمام وجودش بود..

شاید همه چیز به باد فراموشی رسید،

اما هنوز تکه هایش در کنج کنج های این همه جا باقیست!

اما کاش نبود..

شاید دنیا از دستانم پرت شد..اما کِی؟!..

این باد شاید تمام خاطرات مرا برد اما به کنج کنج این همه جا..

باید بگردم؟!

چون این کنج ها هم گم شده اند..

من هم؟