سیاهی چشمانش این تیرگی را گنگ می نمود..

گویی صورتی بی چشم داشت،

یا شاید تیرگی تیره تر بود!

اما دستانش، از همیشه، از هر کس، فرزتر شده بود!

روحش از همیشه بیشتر میفهمید..

توپ توپ توپ!

هیجان زده؟

ترسیده؟..این مال اوست،قلبش؟

این گام های آرام آرام که گویای او عجله دارد است؟

نمیفهمم؟

منظور؟ از گنگ،توپ،قلبش و این آرامش عجولانه او؟!..