تشويش بي گسليست.
تشويش، گمان، حدس، خيال و وهم.
به مرز جاييي كه مي دانم كجاست.
به دنبالش مي گردند، دستانم
كاش بيفتد، دستمال خودش
كاش دستانم لحظه اي حتا، وهمش لمس كنند
ميان مرز هست و وهم، به عقب رو رو مي كند.
.تكان نمي خورند
انگشتان پايم سبز و زرد و قرمز مي زنند
نمي روند.
انگار از خورشيد تا به نيل گسل حصار كشيده باشند،
به مرز، به دره/حصار ِ گسل، به تشويش،به مرز جايي كه مي دانم كجاست
قرمز شد/مي رود باز.
نا گاه، ميان مرز هست و وهم مرزي نيست،
مرزي نيست كه بگذرد.
تشويش، گمان، حدس، خيال و وهم.
به مرز جاييي كه مي دانم كجاست.
به دنبالش مي گردند، دستانم
كاش بيفتد، دستمال خودش
كاش دستانم لحظه اي حتا، وهمش لمس كنند
ميان مرز هست و وهم، به عقب رو رو مي كند.
.تكان نمي خورند
انگشتان پايم سبز و زرد و قرمز مي زنند
نمي روند.
انگار از خورشيد تا به نيل گسل حصار كشيده باشند،
به مرز، به دره/حصار ِ گسل، به تشويش،به مرز جايي كه مي دانم كجاست
قرمز شد/مي رود باز.
نا گاه، ميان مرز هست و وهم مرزي نيست،
مرزي نيست كه بگذرد.
+ نوشته شده در ساعت 12 AM توسط مهلا
|