صداي سازت از بچگي هامان مي آيد،پسرك همسايه!
از سال ها پيش كه مي شناختيم..
كاش، يادت باشم!
هنوز هم غروب ها صداي سازت كه مي گفتي براي من نمي نوازي آرامم مي كند..
اما براي من بود، هر وقت با هم بوديم مي نواختي، يادت نيست؟!....
ياد دويدن هامان..ياد درخت حياطتان كه عناب مي داد؟!
نگاهت كه با تمام سادگي ها و بچگي هامان از من مي دزديدي؟
به خودت نگفتم..اما نگاهت را مي خواستم!
آخرين بار.. ياد روز ِ كوچمان به جايي دورتر از تو
مداد رنگي هايي كه با شرم به دستم دادي و گفتي : بيا اين مال تو.
سازت را مي خواستم، صدايش را..اما شايد ساز را به ياد من بنوازي..پس نه، نمي خواهمش!
آن روز فكر سال ها سال ماندن ِ صدايش در گوشم را نمي كردم،اما سال هاست كه مي گذرد.
دلم..نمي دانم، بچه تر از آن بود كه عاشقت شده باشد.
كاش،يادت باشم!
از سال ها پيش كه مي شناختيم..
كاش، يادت باشم!
هنوز هم غروب ها صداي سازت كه مي گفتي براي من نمي نوازي آرامم مي كند..
اما براي من بود، هر وقت با هم بوديم مي نواختي، يادت نيست؟!....
ياد دويدن هامان..ياد درخت حياطتان كه عناب مي داد؟!
نگاهت كه با تمام سادگي ها و بچگي هامان از من مي دزديدي؟
به خودت نگفتم..اما نگاهت را مي خواستم!
آخرين بار.. ياد روز ِ كوچمان به جايي دورتر از تو
مداد رنگي هايي كه با شرم به دستم دادي و گفتي : بيا اين مال تو.
سازت را مي خواستم، صدايش را..اما شايد ساز را به ياد من بنوازي..پس نه، نمي خواهمش!
آن روز فكر سال ها سال ماندن ِ صدايش در گوشم را نمي كردم،اما سال هاست كه مي گذرد.
دلم..نمي دانم، بچه تر از آن بود كه عاشقت شده باشد.
كاش،يادت باشم!
+ نوشته شده در ساعت 1 PM توسط مهلا
|