راه میروم بی آنکه خودم باشم..صداها می گذرند و فقط در یک لحظه میتوانم بگویم که صدا کجاست،صدا چیست و صدا..صدا چه می خواهد و فقط لحظه ای برای آنکه از خاطرم برود..این صدا.چشمم فقط به پاهای گذرانیست که با سرعت می گذرند..ناگاه چشمم به کفش های خودم افتاد،خودم که نه..خواهرکم،نمیدانم اما حسیست گرم به او هر لحظه دلم تنگش می شود..هر لحظه مینایی میگویم بعدش سکوت..و اما او،او خشمگین،دوستش دارم..حسیست که فراموش نمیشود.چه دلم دستهای مادرم را می خواهد..چه یک چای داغ،چه سکوت..چه پاییز که بماند و صدا..صدایی از درون قلبم که نرو،نرو.

راه میروم ملالی نیست که روسریم این عریانی موهایم را برجسته تر کرده است..خواه که بگذرم بی آنکه بدانم بی آنکه بشنوم..بی حتا لحظه ای درنگ از صدایی که صدایم میزند..که لحظه ای وقتتان را می خواهم..لبخند میزنم،وحسیست آزاد از هر چه هست و نیست..فقط من ،این شادیست؟ نمی دانم از درون تنهایی هایم آیا این حس شادیست؟..این احساس گرم دوست داشتن است؟..این منم؟

این منم که دورانی را که کمتر من بودم پشت سر گذاشته؟..این منم که میگذرم با کفشهای خواهرم؟آه که من از چه چیزها که نا راضی نیستم و آه که چه دلنشینست این احساس زنده بودن، من زنده ام!زندگی می گذرد و روز به روز حس دورتری به کودکی هایم پیدا میکنم و چه سخت است که دیگر به تو نگویند دخترک.

روزها و هفته هاییست که تنک شدن موهای پدر آزارم میدهد،به سرش دست میکشد و آه که زجری از افتادن هر لاخه مویش می کشد..چروک های  گوشه ی چشم های مادرم که هر روز صبح آینه به یادش می آوردشان..برادرم که هر روز رگ غیرتش را بیش تر از دیروز نشانمان میدهد..و زیبایی های خواهرم.

چه اشک ها که نریختمشان و چه شور بودند و چه شوری ها که شیرنند.                                      

این زنگیست و زندگی می گذرد.