راه میروم ملالی نیست که روسریم این عریانی موهایم را برجسته تر کرده است..خواه که بگذرم بی آنکه بدانم بی آنکه بشنوم..بی حتا لحظه ای درنگ از صدایی که صدایم میزند..که لحظه ای وقتتان را می خواهم..لبخند میزنم،وحسیست آزاد از هر چه هست و نیست..فقط من ،این شادیست؟ نمی دانم از درون تنهایی هایم آیا این حس شادیست؟..این احساس گرم دوست داشتن است؟..این منم؟
این منم که دورانی را که کمتر من بودم پشت سر گذاشته؟..این منم که میگذرم با کفشهای خواهرم؟آه که من از چه چیزها که نا راضی نیستم و آه که چه دلنشینست این احساس زنده بودن، من زنده ام!زندگی می گذرد و روز به روز حس دورتری به کودکی هایم پیدا میکنم و چه سخت است که دیگر به تو نگویند دخترک.
روزها و هفته هاییست که تنک شدن موهای پدر آزارم میدهد،به سرش دست میکشد و آه که زجری از افتادن هر لاخه مویش می کشد..چروک های گوشه ی چشم های مادرم که هر روز صبح آینه به یادش می آوردشان..برادرم که هر روز رگ غیرتش را بیش تر از دیروز نشانمان میدهد..و زیبایی های خواهرم.
چه اشک ها که نریختمشان و چه شور بودند و چه شوری ها که شیرنند.
این زنگیست و زندگی می گذرد.