بهار که بیاید رفته ام... بهار،بهانه ی رفتن است.
رفتن زیباتر است
ماندن شکوهی ندارد،
آن هم پشت این سنگریزه های طلب.
گیرم که ماندم و باز بال بال زدنم،توی خاک وخاطره،توی گذشته و گِلِ ،
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم...
بال های بسته اما طعم اوج را كه خواهد چشید؟...
می روم،بدرود،رفیق روزهای بی قراریم!!
قرارمان اما در حوالی قاف،پشت آشیانه ی سيمرغ ،آن جا که جز بال و پر
سوخته،نشانی ندارد...