من تمام شده ام!
بالهایم در طو فان وحشی زندگیم شکسته اند
آری من تمام شده ام
امواج...وحشیانه به من می خورند
پس کی به ساحل خواهم رسید...
صدایی سهمگین تر ازغرش رعد مرا از جا کند!
می ترسم...از فردا...از امروز...از همیشه...از تو...و شاید از خودم!
کجاست ان فانوس...بدهیدش... که شاید باز نترسم
فریاد می خواهم...فریادی از دل تمام غمناکان جهان!
اکنون به تخته سنگی سرشار از فریاد می مانم که یارای فریاد کشیدن را ندارد!
اما از چه؟!
از ترس؟...از زندگی؟...از تو؟...و یا از خودم...؟
از همه...
از همه و از همه چیز....