اینجا نبودن..!

باور نمی کنم.

هرگز باور نمی کنم که سال های سال..

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل شده است.

و لحظات..چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم..خفه می شوم.

هیچ نمی دانم چرا؟raining.jpg not raining yet image by aimimko

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است .

و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است .

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم..در خودم بیارامم.

از "بودن" خویش بزرگ تر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ!..

اوه..چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است"این جا نبودن"!