اینجا نبودن..!
باور نمی کنم.
هرگز باور نمی کنم که سال های سال..
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل شده است.
و لحظات..چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم..خفه می شوم.
هیچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است .
و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است .
احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم..در خودم بیارامم.
از "بودن" خویش بزرگ تر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.
این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ!..
اوه..چه می کشم!
چه خیال انگیز و جان بخش است"این جا نبودن"!
+ نوشته شده در ساعت 12 PM توسط مهلا
|