تا کِی این جامه سرد این کویر...این رویای دور با من است.........
در وجودم هیچ نمی یابم...هیچ!
کز کدام آسمان اینجایم...
زنجیرها صدا می کنند.
جرینگ..جرینگ...!
پاهایم سنگین است
نگاه می کنم این صدا از خودم است
این صدای زنجیرهایی است که به پایم بسته اند
من اسیر خودم هستم...اسیر این نگاه سرد
اسیر این کنج خلوت(دنیا)
...
که هیچ از آن نمی دانم
تا کِی این زنجیرها با من است
خواهم دویدن....
از کویر از این زندگی...و از این جامه سرد....
از این صدای سنگین سکوت که همه جا پیچیده است....
+ نوشته شده در ساعت 2 PM توسط مهلا
|