اینجا گوشه ای از دنیا جای من است...

درختان خواهند از ریشه در آمدن!..

باران خواهد باریدن

و باد خواهد فریاد زدن....

ای جان من سر بر بالین بگذار!..

و نشِنو فریاد باد و نشِنو که درختان چه خواهند

هیچ نشِنو....

این تو هستی و فقط تو هستی

این دیوانگی نیست...

این شعر نیست

و این سکوتی نیست که سکوت را بشکند..!

این نا امیدی هم نیست

این تنها نوشته ایست که من نوشته ام

این در خفایا ی تاریک ذهن من است..

که دیگر هیچ نمی شنود.

سرم را در دست می گیرم

نمی خواهم شنیدن

قلبم زنگ می زند...

و گلویم می سوزد

چیزی سنگین است.

خواه چَشمانم  گریستن!..

اما کویر چَشمانم دیگر سراب هم نمی بین! 

شاید این تو هستی که مرا به دیوانگی ِ عاقلی وا داشته ای...

شاید این تو باشی که جز تو کسی نمی تواند این چنین باشد.

اِی تو...!!!