مثل یک پرنده آزادم
دره ها را می پیمایم
و از جنگل ها می گذرم..
و در آسمان خالی،به پرواز در می آیم
بر شاخه ها می آرامم
و بر برجهای شهر می نشینم
در شهر اَبری خانه دارم
همان شهر که خورشید
هر صبح در آسمان می سازد
و هر غروب ویرانش می کند
این همان آزادی است
اینجا تنها در شهر خیالم است
آزادی که اسیر این خیال است...
+ نوشته شده در ساعت 9 PM توسط مهلا
|