کلمات همگی هستند و بر من نمی آیند...
کدام واژه این حکایت را گویا باشد..!
این زهر خند وحشتناک را بازگو کند...
جان من را از کف ببَرد،
و کجایند آنان،آن کلماتی که جان من را باز گردانند
و گرمی وجودم را بدهند تا بفهمم زنده ام...
این چه صوتی است که توان درک کلمات را بر دوش می کشد و خواهد بفهماند اما
نمی فهمند!!..
دیگر چطور توان تهی از توان نشود .
کلمات از کجا بگریزند و در کدام رخنه جای گیرند امان از این صوتی که آنان را نخواند.
دیگر مرزها را باید بست تا هیچ واژه ای توان گریز را در خود نبیند...
+ نوشته شده در ساعت 12 AM توسط مهلا
|