پنجره ام به تهی باز شد
و من ویران شدم .
پرده نفس می کشید .
دیوار قیر اندود!
از میان برخیز .
پایان تلخ صداهای هوش ربا!
فرو ریز .
لذت خوابم می فشارد .
فراموشی می بارد .
پرده نفس می کشد:
شکوفه خوابم می پژمرد.
تا دوزخ ها بشکافند،
تا سایه ها بی پایان شوند ،
تا نگاهم رها گردد،
درهم شکن بی جنبشی ات را،
+ نوشته شده در ساعت 5 PM توسط مهلا
|
