آسمان فراخ است و سقف من بلند
آنقدر بلند که آن درخت سرو به پای آن کوتاه است .
آنقدر فراخ که حتی ته آن هم سیاهی است
آسمان...
و این من تنها گمشده در این گویی دشت خیس
از من چه خواهد این رویا این تنهایی و این دشت و آسمان؟!
این سرو کوتاه
آسمان؟
او که بر من می گرید او که مرا به تنهایی وا داشته است...!
او که نمیفهمد گریه اش مایه حرف شویی نیست مایه پاک کردن این نوشته ها نیست
و حی تسکین این درد...
رویا رویا...راه راه...
راه رفتن در این دشت خیس و زیر گریه آسمان
توان فهم این جملات را که از من گرفته است..؟!
این حدس است که شاید این دشت خیس من هستم و من در خودم گم شده ام
و این گریه آسمان نیست و این گریه مال من است
شاید شاید...
اما من در خودم گم شده ام...؟؟
+ نوشته شده در ساعت 3 PM توسط مهلا
|